|
مترسك باغ كلاغ پر
من و شب صبح كه شد مي ميريم
|
سفری از سیاه به خاکستری شدید
بخوانيد غزلي از من در ويژه نامه نوروزي طغيان
و اما شعر...
وقتی دم از "جدایی" و "دل کند" می زنند از جلدشان در آمده لبخند می زنند اینها که برف دیده و باران ندیده اند این روز ها کنایه به اسفند می زنند از هر چه بگذرند مرا ول نمی کنند در هم شکسته اند مرا...بند می زنند پروانه نیستند ولی پیله کرده اند این کرم ها به زندگی ام گند می زنند میترسم از تناقض رفتارشان هنوز دارند می زنند ، ندارند می زنند این شعر نیست آخر بازار گرمی است برچسب های حاشیه را چند می زنند؟ وقتی برایشان غزلی عاشقانه ای تشویق میکنند وَ لبخند مي زنند
پي نوشت ها ويژه همشهریانم 1-تك تك ما حق داريم تو زندگي خصوصي خودمون هر كاري رو كه دلمون ميخاد انجام بديم و كسي حق نداره اين قضيه رو در وجه ادبي زندگي ما دخالت بده و ما رو محكوم كنه مثلا من ميتونم اوقات فراغت خودم رو توو قهوه خانه بگذرونم يا توو باشگاه صرف تفريح پينگ پنگ بازي كنم كه كلا فارغ از ادبيات هست و هيچ ربطي به شما ندارد و اگه خيلي شما را ناراحت ميكنه ميتوني خودتو از اين كارها نهي كني 2-وجه ادبي قضيه كه وارد بحث ميشه باز هم هر شخص ميتونه طبق سليقه خودش عمل كنه، چه از لحاظ قالب و چه محتوا شعر اگه حرفي براي گفتن داشته باشه ميتونه خودشو سر پا نگه داره شعر دولتي يا خصوصي و هر چيز ديگه اگه به معناي واقعي شعر محسوب شه ايراد ديگه اي بهش وارد نيست چون ما همه تفتيش عقيده را كار زشتي ميدونيم 3-چتر هاي حمايتي ادبيات اردبيل تقريبا بيشتر تعداد شعراي اين شهره و اين قضيه برميگرده به كمبود شعور افراد (چترها) آخه برادر من،عزيز من، چه كسي به شما گفته كه فقط تو هستي و لا غير؟ چه كسي تورو استاد خطاب كرده كه نميتوني خودتو ول كني(كنايه از گرفتن خود شخص)؟ چرا فكر ميكني كه بهترين شاعر و در كل همه چي دان اين خراب شده هستي؟ توهم زدنت ديگه داره ميره رو خط خطي اعصابم... هر كسي يك طيف رو دور خودش جمع كرده و نقش چتر شده رو سرشون كه از باد و طوفان نيابند گزند(تعداد افراد در اين طيف ها از دو نفر شروع ميشود تا...) اين شهر بيشتر از اينكه ادبيات داشته باشه ادبيجات داره و چيزي شبيه سبزيجات به شمار ميره به زعم من البته و هر كس بيشتر داشته باشه(از نظر حجم) باسوادتر محسوب ميشه دوستان و دشمنان عزيز! هر چه و هر كه هستيد براي خودتانيد و لا غير... 4-و از همين امروز قوي تر از گذشته برميگردم به همان جلسات ادبي كه اكثرافرادش سر را روي تن من نميخاهند برميگردم تا جنين ادبيات اين شهر زير پاي ادبيجاتي ها له نشود حرف حق تلخ است و بابت تلخي كلامم ببخشيدم و تلخ تر از قبل حرف ها را خواهم گفت. 5-پز روشن فكري داره خفه ميكنه آدمو اما از آدم سراغي نيست اينجا چه برسه به آدم روشن فكر... شمشيري ندارم كه از رو ببندم فقط سعي كنيد پيشتر از شاعر خوبي بودن آدم خوبي باشيد 6-سال نو بر شما مبارك يا حق [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 23:30 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
و اما شعر غرور چيز قشنگي نبود بعد از تو نفس نفس زدنم را چه سود بعد از تو
تو رفته اي و شده روزگار من حالا عذاب آخر قوم ثمود بعد از تو
جنازهاي كه حضور تو شاعرش ميكرد چه شعرهاي قشنگي سرود بعد از تو
تو بودي و همه دنيا حسود من بودند شدم حسودِ حسودِ حسود بعد از تو
پريدهاي به رسيدن، به عشق بعد از من خزيدهام به تعفن، به دود بعد از تو
شكست آنچه كه بي تو شكستني تر بود غرور چيز قشنگي نبود بعد از تو
این وبلاگ طبق معمول فقط و فقط به فعالیت ادبی میپردازد ادب حکم اول و آخر است ممنون از حضور دوستان [ چهارشنبه پنجم بهمن 1390 ] [ 21:28 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
سلام همين ابتداي مطلب بايد شرمندگي خودم را بابت محبت وصف ناپذير شما دوستان اعلام كنم و عرض كنم كه شما عزيزان تمام آنچه هستيد كه دارم و بسيار خوشحالم كه دلم فقط قرص است به حضورتان و بس. باز هم منتظر نقدهاي عزيزان هستم
و اما شعر و شعر و شعر
با سوزن سكوت و به نخ هاي رهگذر از من بدوز چشم مرا باز سمت در از در بدم مي آيد اگر بي تو وا شود خالي كنند پشت مرا باز پشت در پشت دري كه شعر به دنيا مي آورد گريه كن از شكوه غمي عاشقانه تر گويي درخت هستم و ديريست مانده ام چشم انتظار بوسه ي بي وقفه ي تبر پاييز بود رد شدي از آذر تنم شاعر شدند برگ درختان دور و بر اينجا كسي به شانه ي من سر نمي نهد من زنده ام ! مترسك باغ كلاغ پر بعد از تو سال هاست كه كفشي نداشتم بعد از تو سال هاست كه مي ترسم از سفر تو چند قرن پيش ازاين شهر يخ زده تا قندهار دوري مان رفته اي مگر؟ تلخ است مثل قصه شهر فرنگ ها فال غرور آذري ام ، دختر قجر پي نوشت ها:
بايد اعتراف كنم كه در حل مشكلات بسيار ضعيف شدهام و توانايي حل بحرانهاي روحيام را ندارم. در اين بين دوستاني هم كم لطفي ميكنند و روانم را بيش از اين كه هست مورد هجوم قرار ميدهند براي مثال بزرگواراني براي غزل پست قبل فرموده بودند كه با شنيدن مطلع شعر، ياد كرمهاي موجود در بدن بيمارهاي وابسته به كراك افتادهاند و يا اينكه براي ادبيات اردبيل دلشان سوخته كه غزل من در آن اتفاق افتاده است. متاسفانه بينام و نشان هستند و من بسيار مايل بودم كه از نزديك ديداري داشته باشيم و يا حداقل بشناسمشان تا در حضور ايشان شعر نخوانم تا مبادا باعث رنجش كسي بشوم... اما اگر مساله شعر نيست و شاعر است بنده همين جا اعلام ميكنم كه از اين پس در هيچ جلسهي كارگاهي شعر اين شهر شركت نخواهم كرد تا دوستان و به قول گفتني ادبياتچي هاي اين شهر در كمال راحتي و امتنان خاطر به شعرشان ادامه دهند و در هر گونه (گاو بندي و جبهه گيري و نوچه پروري) ادبي راحت عمل كنند حرف و حديثهايي هست پشت سرم كه گاهي جلوي سرم هم قرار ميگيرند و در رابطه با آنها بايد بگويم كه هر كسي ار ظن خود شد يار من... يعني اگر مرا ميشناسيد كه هيچ و اگر قرار است با اين گونه حرفهاي خاله زنكي دربارهام قضاوت كنيد باز هم جواب معادله هيچ است بيچاره دشمنان شما ما كه دوستيم... [ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 1:39 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
سلام بي مقدمه آمده ام. كنگره شعر عاشورايي اردبيل به اختتاميه خود رسيد ولي خيلي چيز ها را از من گرفت مثل اعتمادي كه به بعضي ها داشتم،يا گمان اينكه شعر مي تواند ترك بخورد و عشق بيرون بريزد اما شعری که باز هم عشق است و زندگی...
غزلي كه خيلي دوستش دارم
کرمان چشمهای تو قاجار محورند تا چشمهای شعر مرا دربیاورند از شعله ای که روی لبت زوزه میکشد زرتشتیان حسرت من بوسه میخرند ما هر دو از قبیله ی بغضیم، شک نکن اشک من و سکوت تو با هم برادرند دریا شدی و پر شدم از موج و موج و موج معراجیان شرم تو در من شناورند دیوانه ام، نه شاعر تو، باورم بکن دیوانگان که از شعرا باوفاترند باور بکن که سنگ شدن کار ساده ایست اینجا تمام پنجره ها زود باورند *** منتظر نقد های شما هستم یا عشق
[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 23:48 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
حرف و حديث ديگه اي نيست كه مصرع بالا خيلي حرفه...
اما شعر...
فراموشی من ايجا خيلي خوشبختم دروغا باورم كردن فراموشي و خونسردي ببين عاشق ترم كردن
يه گوشه توي تنهايي شبيه ابراي پاييز واست ميبارم اين عشقو تو دلگيري و من يكريز
هنوزم خيلي مغرورم ،فراموشكار و احساسي هميشه ترسم از اينه ترانه هامو بشناسي
نميخام بشنوي از من هنوزم چش به را موندم يه قولايي به هم داديم تو قولاي تو جا موندم
كجاي قصه ء ما رو خدا تصميم ميگيره؟ دلم از هر چي "برگرد" و" با هم باشيم" ميگيره
روزاي برفي از رد پاهامون عكس ميگيرم به جاي تو خودم با من توي اين كوچه را ميرم
من اينجا خوب ميميرم تو سرگرم فراموشي دارم ميبينم اون روزو كه تنهاييتو ميپوشي
يه داغي روي داغم شو دارم از زندگيت ميرم تقاص عشقتو از پشت دستم سخت ميگيرم
احسان محمدي [ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 21:48 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
1. نوشتن دیوانگی می خواهد
شاید من بیشتر دارم آن دیوانگی را، شاید من این دیوانگی را باید در کوچه های این شهر لعنتی داد بزنم 2.طهران تهران،تهرانی که نه انار داشت، نه حوصله مرا فقط احساس کردم مرا کم دارد تا زیر سیگاری من شود، تا گم شوم میان شلوغی هایش، تا مرا هضم کند با این حال دیدار کسانی چون دکتر سید مهدی موسوی، مهدی فرجی و سعید بیابانکی و دوستان دیگری چون محمد حسینی مقدم، فاطمه اختصاری و علی کریمی کلایه افتخار بزرگی بود که نصیبم شد سه شنبه رسیدم و عصر رفتم فرهنگ سرای انقلاب، جلسه هفدهم جلسه شعر مهدی فرجی عزیز بود. اما انگار بودن من بعضی ها را ناراحت می کرد. بگذریم... اما مهدی فرجی عزیزی که لطفش را فراموش نخواهم کرد...
چهار شنبه در خیابان های تهران بزرگ پرسه زدم که شاید گم شوم اما... پنج شنبه رفتم کرج.دکتر مهدی موسوی عزیز مرا پذیرفت تا خلوت زیبایش را به هم بزنم. پله ها را بالا رفتم و رسیدم به دری که به رویم باز شد. خیلی صمیمی تر از چیزی که فکر میکردم. علی کریمی کلایه هم آنجا بود.بعد احمد هادی و مازیار محمدی هم به جمع ما اضافه شدند.شعر خواندیم و شعر دیدیم و شعر شدیم. چند ساعت آنجا ماندم و لذت بردم و لذت بردم تنها چیزی که نبود سیگار بود که ممنوع بود که خوب بود چند ساعت نبود. قرار بود برگردم اما نشد... جمعه تعطیل است شنبه بود. فرهنگسرای رازی بود.جلسه شعر بود.سعید بیابانکی بود.شعر نخواندم.... یکشنبه شد.قرار شد برگردم.اما چون فردا دوشنبه بود ماندم... دوشنبه آمد.خیلی طول کشید که رسیدم به میدان راه آهن.جلسه شعر دکتر مهدی موسوی بود.همه بودند.شعر خواندم و شعر شنیدم. میخواستم داد بزنم که خیلی خوشحالم... شب ساعت 1 نصف شب راهی شدم که برگردم... 3. کتاب شعر علی کریمی کلایه منتشر شد. علی کریمی کلایه یکی از شاعران پیشروی کرجی است که همراه با دکتر مهدی موسوی شروع کرد.برای دانلود پی دی اف ای کتاب می توانید به وبلاگ دکتر موسوی بروید (که سر لینک وبلاگ هست) و بخوانید... 4.افتخار این را دارم که در حد و اندازه خودم در خدمت ادبیات باشم. مسئولیت سختیست اما اجرای کنگره سراسری شعر عاشورایی را رو به رو دارم. چهارمین کنگره سراسری شعر عاشورایی با همکاری حوزه هنری و اداره تبلیغات اسلامی استان اردبیل برگزار می شود. کنگره سراسری شعر عاشورایی امسال در اردبیل با موضوع حضرت زینب برگزار میشود سایت حوزه هنری استان اردبیلwww.artardabil.ir برای ارسال آثار به چهارمین کنگره شعر عاشورایی می توانید از طریق ایمیل Shere_ashorayi@artardabil.ir اقدام نمایید. مقررات شرکت در این کنگره: هر شاعر میتواند در هر قالب 2 اثر را ارائه نماید و ارسال آثار به صورت تایپ شده با فونت 12 لوتوس منتظریم... 5. اما شعر...
این شعر را فقط به خودم هدیه می کنم به سال هــــــای مرد شدم هدیه می کنم این شعر خون خاطره ای تا خود من است تقصیر مــــردهای جهان فعل بودن اســـت بودن برای هــــیچ کسی فرق مــی کند؟ آیـــــــا خدات غرب مرا غرق می کند ؟ هستم ولی مثابه یادش بخیر ها هستم ولی بدون علی با زبیر ها توی اتاق زل زده ام بی جهات را جا مانده اند مثل خودم چشمهات را این شعر را به کوک خودم ساز می کنم شاید تو را به مردنم آغـــــــاز می کنم من در هجوم وحشی تنهایی ام خوشم با جای خالی ام به تو ارضایی ام خوشم یک بچه در غم غلیان دو حــــتس خوب یک شاعر از دو چشم زنی در تن غروب توی اتاق باز مرا شانه می کنی بی شانه گریه می کنم و تا نمی کنی این شعر آخرین متد عشق ! خود کشیست یک خود کشی به سبک کلاسیک یک فاشیست مردی به کله شقی من تا مدام ها شلیک می شود به شب ننگ و نام ها
6.گلایه هااااااا جشنواره هایی که برگزار می شوند و به عبارتی کشتار دسته جمعی حق کسانی که پارتی ندارند در ایران یا باید نام داشته باشی یا پارتی کلفت وگرنه بازنده ای همه جا... ارجاع به بند 1 که شاید ازین پس ننویسم و فقط داد بزنم و توی دود سیگارم گم شوم... ممنون که این پست طولانی رو تحمل کردید همین... [ یکشنبه دهم مهر 1390 ] [ 18:42 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
دوست عزیزم مهدی اقازاده لطف کردند و برای چند قطعه از شعر های من نقدی نوشته با احترام دعوتتون میکنم بخونیم
از کلاسیسم تا پست مدرنیسم نگاهی به اشعار احسان محمدی
حدود یک دهه است ادبیات اردبیل به کمک کارگاه ها و کلاسهای ادبی حوزه هنری درحال پوست اندازی و رشد است. ادبیاتی که در سالهای نه چندان دور به دو بخش مرثیه و غیر مرثیه تقسیم می شد و همیشه چربش ادبیات مراثی بر ادبیات آزاد قابل محسوس بود و بخصوص ادبیات کلاسیک و سنتی اجازه نفس کشیدن به ادبیات مدرن را نمی داد. اما حالا وضع فرق کرده است، دیگر ادبیات اردبیل دارد پابه پای ادبیات ایران و حتی گاهن جهان حرکت می کند. یکی از دلایل اصلی این پیشرفت ایجاد فضای نقد و نقدپذیری است. و کار به جایی رسیده است که حوزه هنری برای شاعران جوان جلسه نقد تشکیل می دهد و همه نقد خود را به صورت مکتوب بیان می کنند و شاعر نیز این نقد هارا در اصلاح آثارش به کار می گیرد. در همین راستا31 خردادماه امسال جلسه نقدی برای اشعار آقای احسان محمدی برپا شد اما بنده به دلیل امتحانات دانشگاه نتوانستم در آن جلسه حاضر باشم اما برای ادای دین به ادبیات و حمایت از این حرکت مثبت تصمیم گرفتم نوشته خود را به کمک همکاران محترم نشریه آوای اردبیل در اینجا به چاپ برسانم. احسان محمدی شاعری در حال حرکت است و از سبک کلاسیک شروع کرده و حالا به غزل پست مدرن رسیده است و حالا به صراحت می توان گفت احسان محمدی جزو معدود نویسندگان و پرچمداران غزل پست مدرن در اردبیل می باشد. احسان یک شبه شاعر نشده است و یا یک باره از کلاسیک محض به پست مدرن نپریده است. او این راه را پله به پله طی کرده است. مثلن در شعر" آیینه فرش می کنم این شعر را" شاعر یک شعر کلاسیک محض سروده است به غیر از برخی تصاویر بکر ما هیچ خلاقیت و نوآوری در این شعر نمی بینیم. به ابیات انتخاب شده از لابلای شعر توجه کنید: ایوب قصه های غمم طاقتم کم است / امشب بیا که حال و هوامان گرفته است شب های بی قراری و دل شوره ها، رفیق! / حال هوای نیمه شعبان گرفته است چشم انتطار حضرت باران نشسته ام / مورم که در مسیر سلیمان نشسته ام این ابیات از لابلای یک شعر انتطار انتخاب شده است کاملن حال و هوای ادبیات سال های دور ما را دارد. اما در اشعار بعدی او بوی نئوکلاسیسم به مشام مخاطب می رسد جایی که شاعر می گوید: "من" با "تو"، با "تو"، تا به ابد "ما" نمی شود / این درد عشق ماست! مداوا نمی شود آنقدر بی قرار تو هستم که غصه هام/ در وسعت دل دو جهان جا نمی شود هی سعی می کنم تورا یک غزل کنم / هی سعی می کنم غزل... اما نمی شود .... حال و هوا همان هوای تغزل است و درد و عشق و هجران و دوری و محنت، اما آیا استخوان بندی ادبی شعر و معماری کلمات نیز این چنین است؟ قطعن نه در این شعر شاعر فرصخ ها فاصله گرفته از شعر بالایی و کم کم دارد به تقدس واژه پی می برد و در استفاده آن واسواس به خرج می دهد و دارد به سوی مدرن شدن پیش می رود. ابیات دیگری را از احسان محمدی می خوانیم" تنهایی مزخرفت اینجاست، زیر میز / تلخ است تلخ دغدغه چشم های هیز تلخ است تلخ بی مزه تکرار یک موزیک / یک قهوه ی همیشه بدون شکر بریز این زندگی به درد مکن و ما نمی خورد / - مایی نبوده است عزیزم - نمک نریز حال به جزئیات این ابیات می پردازیم، این ابیات با ابیات قبلی زمین تا آسمان فرق دارد، فاصله ای بین "ویلیام شکسپیر" تا "ریچارد براتیگان"، فاصله ای بین کلاسیک و پست مدرنیسم. شاعر در اینجا حتی از مدرنتیته نیز عبور کرده است و شکست زمان در شعرش موج می زند(به بیت سوم توجه کنید) و حتی دیالوگ عامیانه وارد شعر نموده است، یا در یکی دیگر از شعرهایش با نام"تا آمدم" آورده است: من با پرنده ای که اسیر در اتاق.../ توبا صدای نازک "سس گلمه سین اوشاق" همین شعر یعنی "تا آمدم" یکی از قویترین شعرهای احسان محمدی است، شعری که شاعر در آن می خواهد تمام توانایی های خود را بروی کاغذ بیاورد و تا جایی که توانسته ساختار شکنی کرده است. مثلن به این بیت توجه کنید: حالا بزرگ شم؟ به خدا هفت سالم است / مردی شدم برای خودت "رفت" سالم است کلمه رفت در مصرع دوم کمی عجیب به نظر نمی رسد؟ آیا شاعر فقط خواسته برای کلمه هفت در مصرع اول قافیه بیاورد و بدون توجه به معنی و محتوا چنان اشتباهی کرده است؟ نه اینجا جایی است که شاعر به یک ساختارشکنی دست می زند، و گذشت زمان را یعنی همان "رفت" را به جای اعداد می آورد یعنی می خواهد بگوید شماره سال ها مهم نیست، مهم این است که گذشته و رفته است. وی در بیت: حالا بزرگ شم؟ به خدا بیست سالم است / یکی نبود از اول و "تو" ، "نیست" سالم است تقریبن همین اتفاق قبلی لفتاده است و قابل ستایش است، و این یعنی چندین قدم بلند به جلو برای شاعری که روزی کلاسیک محض می نوشت. اما یکی از نکاتی که مخاطب از یک شاعر توانای مدرن و پست مدرن نویس انتظار دارد ارجاهای مناسب فرامتنی و درون متنی ست. احسان محمدی در اشعارش از ارجای درون متنی به خوبی استفاده می کند اما در ارجاهای فرامتنی به هیچ وجه موفق نیست و اکثرن از کلمات و جملات و موضوعات پیش پا افتاده و دم دستی استفاده می کند و دلیل اصلی این امر می تواند نبود مطالعه غیر ادبی باشد. یک شاعر وقتی توانست زبان شعر خود را پیدا کند دیگر لازم نیست همیشه کتاب شعر بخواند زیرا موجب تاثیر پذیری وی میشود. بلکه به جای آن تا می توانست کتابهای روانشناسی، فلسفه، تاریخ، جامعه شناسی، جغرافیایی، مذهبی، حتی ورزشی و ... را مطالعه کرد تا هم دایره واژه گان شاعر زیاد شود و هم اطلاعاتش در مورد سایر علوم تا بتواند در مواقع نیاز از آن بخوبی بهره برداری کند. ودر آخر باید عنوان کنم نکته مهم و اساسی این است که احسان محمدی شاعر حسرت ها و روز های رفته است، شاعری که به ندرت از آینده می نویسد بلکه نگاهش همیشه به گذشته است و افسوس و حسرت آن را می خورد و شاید یکی از دلایل موفقیت احسان محمدی همین حسرت و افسوس ها باشد. صحت این حرفها را می توان از لابلای تمامی اشعار احسان جستجوکرد.
مهدی آقازاده [ چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ] [ 15:10 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
تازگی ها یه حسی دارم که قبلا هم سراغم امده بود اما...
یکم درد دل و یه شعر نمی دونم چه حسیه که مجبورم میکنه برم قهوه خونه و با پیر مرد های ۸۰ ۹۰ ساله بشینم و توی دودشون گم بشم یعنی اوقات فراغت من با اونا فرقی نداره؟ یا وقتی تو دانشگاه دوستان و اساتید بهم میگن بیخیال شعر و ادبیات و بچسب به برق و زود تمومش کن چه حالی دارم نمیتونم درک کنم که چرا وقتی داخل ماشین محسن نامجو گوش میکنم همه ادمای اطراف چپ چپ نیگام میکنن نمیدونم چه حسی داشتم وقتی تو استادیوم مشهد بودیم و با ابومسلم بازی داشتیم من وسط نیمه کنار زمین سیگار روشن کردم و بعد از ۱ دقیقه همه داد میزدن" شماره ۲۰ پاس سیگار و کمتر بکش" نمیدونم چه حسی داشتم وقتی قرارداد با پاس رو یکطرفه امضای باطل شد زدم رو تمام وجودم و زندگیم نمیدونم چه حسی داشتم وقتی بابام منو از پشت نیگا میکرد و منم کلید در رو فرو میکردم تو آیفون به خیال اینکه درو باز کنم نمیدونم چه حسی داشتم وقتی دوستم که ۱۱ سال رفاقت کردیم در عرض ۱ روز نسخمو پیچید نمیدونم چه حسی داشتم وقتی بعد از خوندن شعرم میشنیدم زمزمه ها رو که دیدی اینم دیوونه شد رفت؟ وقتی به دلایل و راه های مختلف بهم سارق ادبی میگفتن و حالا هم میگن نگو من از اینترنت و مرحوم حیدر دوست و و و و شعر میدزدم نمیدونم چه حسی دارم در هر حال با همین اوضاع وحشتناک روحی دارم میجنگم البته شاید...
کافه های تلخ ...
تنهایی مزخرفت اینجاست،زیر میز تلخ است تلخ دغدغه چشم های هیز
تلخ است تلخ بی مزه تکرار یک موزیک یک قهوه ی همیشه بدون شکر بریز
این زندگی به درد من و ما نمی خورد - مایی نبوده است عزیزم - نمک نریز...
اما همیشه در دل من درد میکشند بی تو نفس کشیدن این کافه ها عزیز
تاثیر می گذاری در اردبیل من شهری شبیه پلک تو ابری؟ نه طعنه خیز
عشق است عشق یک سبلان در تو هم دو دو آتشفشان در تو و این قله های تیز
سر خوردم و نشد که ازین تلخ رد شوم لعنت به پای لنگ من و جاده های لیز
تو ، کفش ، کفش مشکی این رفتنت ، غرور من ، کاسه اب ، کوچه ، و در چشم هام نیز... یا عشق همواره سبز و رها رفیق
[ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 ] [ 16:36 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
همه حیوانات برابرند اما "بعضی ها" برابر ترند قلعه حیوانات فصل ۱۰ سال ۹۰ هم اومد و گلی به سر من یکی نزد اما حال من زیاد مهم نیست بد باشه یا خوب حال ده نمکی رو میدونم که خوبه شاید واسه من همین کافی باشه که توی کافه سیگار به دست بشینم و شاعر تمام شده شاهین ن - جفی عزیز رو گوش کنم یا وسط گریه یادم بیوفته که دفتر شعرمو هنوز دارم تا باهاش حرف بزنم و و و.... شعری که دم تحویل سال تموم شد...
گريه ها را ادامه من باش سالها را دوباره مي خوانيم هفت سين را كه از سراب پر است در سكوتي عجيب مي مانيم
دور سفره كه درد مي كارم سوسك ها توي سركه مي جوشند سرخ هايي كه شعرهاي من اند مي خروشند و سبز مي پوشند
سبزهايي شبيه سبزه عيد شايد اصلاً زمين فوتبال است هاي داور ! نود دقيقه پر است نه عزيزم 1390 سال است*
بوي عيدي كه نه! فداي سرم عيد را بي خيال شو فرهاد ! <<جمعه هاي سياه>> راعشق است جمعه هایی که کار دستم داد
اسمانی که سفره ما بود سرب را در شعور ما ترکاند قهر کردم تو را سکوتیدم آسمان را که من ستاره نماند
با خدا هم كه بي حساب شوي زندگي يك جهنم سرد است هاي داور! نود دقيقه پر است اين غرور شكسته يك مرد است
*خروج از وزن تعمدیست سال ۹۰ به عروض هم رحم نیکنه یا عشق رفیق [ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 ] [ 12:31 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
تا آمدم كه قصه "من" را رقم زنم
عاشق شوم،بلافم و حرف از عدم زنم من آمدم به زندگي گه تر از خودم تا حرف هاي مسخره اي از دلم زنم تا آمدم قداست اين واژه ها شكست من آمدم كه طعنه به اين واژه -غم-زنم اين قصه يك روايت كلا درام نيست من آمدم كه حال شما را به هم زنم من آمدم كه/مادرم از درد ميگريست تا روي دست هاي پدر هم قدم زنم سر گيجه هاي دست پرستار و پاي من سر ته شدم هميشه ادامه ته لجن هي گريه ميكنم كه به من شير ميدهند فرياد ميزنم كه چرا گير ميدهند؟ بابا كنار بنجره يك شكلك بزرگ هي روز هاي مسخره هي روز هاي گرگ حالا بزرگ شم؟به خدا هفت سالم است مردي شدم براي خودت "رفت" سالم است غوغاي مدرسه،بابا جون بادبادكم هي خوش به حال هاي خودم باز كودكم ميخندم از ته ته دل،بي بهانه است فرياد بغض هاي پدر توي خانه است بابا نزن كه من-خفه شو-هي غلط كنم بازيگري كه عكس العمل ناشيانه است با آرزوي مرد شدن روزها گذشت اي گه درون آرزوي بي خودت كنم هي شيشه ميشكست به توپي كه پاره شد تكرار صحنه هاي قشنگ دوباره شد حالا كنار بچه گي ام حال مي كنم با مغز فندقي تو فوتبال مي كنم حالا بزرگ شم؟به خدا بيست سالم است يكي نبود از اول و "تو"،"نيست" سالم است باران گرفت آن ور بي تاب پنجره گيسوي بافته ست تن و قاب پنجره تو آمدي كه لحظه زن آفريده شد "در ها براي بسته شدن آفريده شد"* -آمد-كه قاب پنجره ها را عوض كني مفهوم واژه هاي "رها" را عوض كني عاشق شدم-نه اي دل غافل كه خر شدم تو آمدي كه "تو" و "شما" را عوض كني بنشان مرا به شط غزل/دوست دارمت تو قصد كرده اي كه خدا را عوض كني اين قصه دست كوته نفرين سال هاست تقصير پاي لنگ من و انفعال هاست من با پرنده اي كه اسير در اتاق... تو با صداي نازك "سه س گلمه سين اوشاق" كز كرده ام ميان ورق هاي خط خطي من مرده ام بدون تو اين هاي لعنتي يك شاخه قرص تا كه خودم را كشي كنم تا قطعه قطعه جان دهم و خود كشي كنم سي گار طعم جنگل مردار مي دهد آهو وشي كه لب به سگ هار ميدهد من هستم اين تبر شده در جنگل دلت با ضربه ضربه جمله ي ن... مي ...كنم ولت [ چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 ] [ 22:9 ] [ احسان محمدی (رفیق) ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |